تاريخ : شنبهبرچسب:, | 18:43 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

دوستان گرامی و ارجمند

ممنونم که اینجا همراه لحظه های شعر و شاعری ام شده اید و این شعرگونه ها را که از گلوی دردهای کهنه ام می تراود به گوش جان می نیوشید.

امیدوارم  به خواندن این غزلواره ها گاهی حسی از شما برانگیخته باشم.

ارادتمند : محمد فردی شربیانی



تاريخ : شنبهبرچسب:, | 19:4 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

سرد شد تقدیر با من تا تو در من گم شدی

مثل گل در سردی دی ماه گلشن گم شدی

 

شعر با سودای تو در سینه ام جا کرده بود

رفتی و همراه شعرم در تب من گم شدی

 

ایستادم پای تو مانند مردان، لیک تو

نرم نرمک از نگاهم مثل یک زن گم شدی

 

روح من بودی که جان از نشئه ات سیراب بود

صبح یک شب جان من! از خانه تن گم شدی

 

محمد فردی شربیانی

چهاردهم دی ماه نود و چهار



تاريخ : شنبهبرچسب:, | 19:1 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

شاید امشب شهر شعرم با تو برپا می شود

این جنون شاید به چشمانت مداوا می شود

 

کار دل سخت است وقتی در نبرد تن به تن

روبه رویت لشکر چشمش مهیا می شود

 

تازه می فهمی تمام دلخوشی های زمین

با نگاهش در دل بی تاب تو جا می شود

 

می نشینی روبه روی آینه با صد سوال

می نشینی در دلش؟؟ می خندی !!! آیا می شود؟؟

 

محمد فردی شربیانی



تاريخ : شنبهبرچسب:, | 18:53 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

در لحظه ی تبسم خورشید، ماه رفت
مولا به پای سر، به سر وعده گاه رفت

شب های کوفه سر به خموشی گذاشته است
درد آشنای  غربت شب های چاه رفت

بر صفحه ی سیاه فلک خون او نوشت
در کوفه ی پلید علی بیگناه رفت

 

محمد فردی شربیانی



تاريخ : چهار شنبهبرچسب:, | 18:58 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

بیا و پنجره ام باش بی تو دلگیرم

من از هر آنچه به غیر از نگاه تو، سیرم

 

هنوز هم تب و تاب دلم به خاطر توست

به خاطر تو به دردی که نیست، درگیرم

 

نشسته است دو چشمت میان قابی که

شده ست ناب ترین شعر شهر تصویرم

 

تنت حکایت گرماست در شب یلدا

و با حضور تو من روز اول تیرم

 

لبت حکایت خضر است و چشمه های حیات

جوان چشم تو ام  گرچه اندکی پیرم



تاريخ : پنج شنبهبرچسب:, | 12:19 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

دیشب به چشم های تو سوگند خورده ام

اما ببخش من شکر و قند خورده ام

 

رفتن برای من سفری در حدود توست

من چینی ام که با نخ تو بند خورده ام

 

هر روز در گشایش صبح لطیف تو

از قاب چشم های تو لبخند خورده ام

 

در جنگ نابرابر چشم تو و دلم

یک عمر از نگاه تو آفند خورده ام

 

دیگر جدا نمی شوم از تو به جان تو

قلب منی و من به تو پیوند خورده ام

 

یازدهم آذرماه نود و سه



تاريخ : چهار شنبهبرچسب:, | 18:31 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

نام تو چون کوه در قلب زمین جا مانده است
رفته ای اما هنوز عطر تو اینجا مانده است

روزگاری عاشقم کردی و لبریز جنون
دل هنوز از روزهای رفته شیدا مانده است

زنده کردی قلب بی روح مرا در وقت مرگ
بعد تو اعجاز، روی دست عیسی مانده است

شهر در طوفان نامت گشته ویران و خلیج
چشم ها را بسته و در فکر دریا مانده است

مرگ هم با یاد تو از ذهن ها کوچیده است
چشم دریا روبه راه فوج قوها مانده است

این منم یک آدم تنها که در دلتنگی اش
دوزخی پرورده و در فکر حوا مانده است



نهم آذرماه  نود و سه



تاريخ : شنبهبرچسب:, | 18:29 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

شبیه بود به شهری که هفت زندان داشت

که هفت روز به هر هفته اشکریزان داشت

هنوز زخمی یک جفت چشم بود و هنوز

نفس نفس، نفس عشق در رگش جان داشت

اگرچه زندگی اش را به عشق باخته بود

به دست آخر خود در قمار ایمان داشت

فقط به خاطر یک شعر، یک سروده شدن

تبی شبیه تب لحظه های باران داشت

زنی که در تب و تاب خدا و عشق و جنون

به عشق مثل خدای ندیده ایمان داشت



تاريخ : جمعهبرچسب:, | 18:9 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

تو شهروند منی شهر عشق من تن توست

قوام کشور من چشم های روشن توست

 

نشسته یوسف تقدیر من در این زندان

برای فتح تو محتاج خواب دیدن توست

 

بیا که بارش من بیش از این خطر نکند

شکسته کشتی من در تب پریدن توست

 

قبول کن که جهان هم به بودنت بند است

تمام فلسفه آغازش از شکفتن توست

 

طلای شعر چه ارزد در این فراوانی

«تمام شهر خریدار قلب آهن توست»*

 

* این مصرع را از علیرضا بدیع وام گرفته ام



تاريخ : جمعهبرچسب:, | 23:27 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

هر روز در بیداری ام آلوده ی خوابم
حتی برای لحظه ای از عشق بی تابم
مانند یک تصویر تنها سینه دیوار
در حسرت آرامش دستان یک قابم
این روزها در راه رفتن های بی مورد
بایک پک سیگار بر تو دست می یابم
شاید برای سرنوشتم روز تاریکی ست
شب ها که با یاد تو در پهنای غرقابم
بانو! صدایم کن که بی موج صدای تو
در پنجه های مرگ مثل آب مردابم



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد