طلسم سیاه سرنوشت من
روزهایی که بی تو گذشت

دوستان گرامی و ارجمند

ممنونم که اینجا همراه لحظه های شعر و شاعری ام شده اید و این شعرگونه ها را که از گلوی دردهای کهنه ام می تراود به گوش جان می نیوشید.

امیدوارم  به خواندن این غزلواره ها گاهی حسی از شما برانگیخته باشم.

ارادتمند : محمد فردی شربیانی

ارسال در تاريخ شنبهبرچسب:, توسط محمد فردی شربیانی

دیشب به چشم های تو سوگند خورده ام

اما ببخش من شکر و قند خورده ام

 

رفتن برای من سفری در حدود توست

من چینی ام که با نخ تو بند خورده ام

 

هر روز در گشایش صبح لطیف تو

از قاب چشم های تو لبخند خورده ام

 

در جنگ نابرابر چشم تو و دلم

یک عمر از نگاه تو آفند خورده ام

 

دیگر جدا نمی شوم از تو به جان تو

قلب منی و من به تو پیوند خورده ام

 

یازدهم آذرماه نود و سه

ارسال در تاريخ پنج شنبهبرچسب:, توسط محمد فردی شربیانی

نام تو چون کوه در قلب زمین جا مانده است
رفته ای اما هنوز عطر تو اینجا مانده است

روزگاری عاشقم کردی و لبریز جنون
دل هنوز از روزهای رفته شیدا مانده است

زنده کردی قلب بی روح مرا در وقت مرگ
بعد تو اعجاز، روی دست عیسی مانده است

شهر در طوفان نامت گشته ویران و خلیج
چشم ها را بسته و در فکر دریا مانده است

مرگ هم با یاد تو از ذهن ها کوچیده است
چشم دریا روبه راه فوج قوها مانده است

این منم یک آدم تنها که در دلتنگی اش
دوزخی پرورده و در فکر حوا مانده است



نهم آذرماه  نود و سه

ارسال در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط محمد فردی شربیانی

شبیه بود به شهری که هفت زندان داشت

که هفت روز به هر هفته اشکریزان داشت

هنوز زخمی یک جفت چشم بود و هنوز

نفس نفس، نفس عشق در رگش جان داشت

اگرچه زندگی اش را به عشق باخته بود

به دست آخر خود در قمار ایمان داشت

فقط به خاطر یک شعر، یک سروده شدن

تبی شبیه تب لحظه های باران داشت

زنی که در تب و تاب خدا و عشق و جنون

به عشق مثل خدای ندیده ایمان داشت

ارسال در تاريخ شنبهبرچسب:, توسط محمد فردی شربیانی

تو شهروند منی شهر عشق من تن توست

قوام کشور من چشم های روشن توست

 

نشسته یوسف تقدیر من در این زندان

برای فتح تو محتاج خواب دیدن توست

 

بیا که بارش من بیش از این خطر نکند

شکسته کشتی من در تب پریدن توست

 

قبول کن که جهان هم به بودنت بند است

تمام فلسفه آغازش از شکفتن توست

 

طلای شعر چه ارزد در این فراوانی

«تمام شهر خریدار قلب آهن توست»*

 

* این مصرع را از علیرضا بدیع وام گرفته ام

ارسال در تاريخ جمعهبرچسب:, توسط محمد فردی شربیانی

هر روز در بیداری ام آلوده ی خوابم
حتی برای لحظه ای از عشق بی تابم
مانند یک تصویر تنها سینه دیوار
در حسرت آرامش دستان یک قابم
این روزها در راه رفتن های بی مورد
بایک پک سیگار بر تو دست می یابم
شاید برای سرنوشتم روز تاریکی ست
شب ها که با یاد تو در پهنای غرقابم
بانو! صدایم کن که بی موج صدای تو
در پنجه های مرگ مثل آب مردابم

ارسال در تاريخ جمعهبرچسب:, توسط محمد فردی شربیانی

شک می کنم به قافیه شک می کنم به من

شک می کنم به فاصله شک می کنم به زن

بودن حکایتی است که در بند بودن است

شک می کنم به بودن و باشیدن و شدن

حتی هنوز هم تب و تاب زمان پر است

از متن کهنه ی سفر من به سوی تن

این شعر می رود که مبدل شود به شا...

شاید فقط کپی جهت منتشر شدن

دیگر من و تو و هگل و کانت و فلسفه

 بیرون نمی رویم برای قدم زدن

باشد تمام می کنم این شعر نغز را

اصلا به من نیامده از شعر دم زدن

ارسال در تاريخ دو شنبهبرچسب:, توسط محمد فردی شربیانی

وقتی که عشقی با خودت همراه داری

یک سفره رنگین از اشک و آه داری

باید برای خون دل آماده باشی

وقتی که یاری خودسر و خودخواه داری

دیوانگی حتما برایت آشنا هست

وقتی که هرشب حرف ها با ماه داری

دیگر برایت خانه مفهومی ندارد

چون قلبی از فرط جنون گمراه داری

ارسال در تاريخ یک شنبهبرچسب:, توسط محمد فردی شربیانی

دوست داشتنت
حرام اگر باشد
من
گنهکارترین مرد جهانم

ارسال در تاريخ پنج شنبهبرچسب:, توسط محمد فردی شربیانی

شاعر

دستبوس آیینه هایی ست

که روح عریان  آدمی را

به تجلی بودن می برند

و شعر

بره ای است

که بی چوپانی خداوند

قربانی اهریمنان می شود

ارسال در تاريخ یک شنبهبرچسب:, توسط محمد فردی شربیانی

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر